|
اعدام
برای احسان فتاحیان
هوای مه آلود صبح یا بارانی نم نم بر شب بو آفتابی باشد هوا ! یا مه آلود با رگباری پراکنده حالا رسیده ام به درخت حالا درخت درخت نه تیرک چوبی نه دیوار سنگی نه شاید درخت شاید پشت سر دریا تا بیایند فرصتی باقیست : کار روزانه عاشق شدن گشودن در عطر نان دیدن برف از پنجره
دیوار می شود طعم خوب سیب سد می شود جا نماز مادر بزرگ راه می بندد بوی خوب انار بر این صدای عجول سربی که پیش می آید
|+| <-BlogAuthor- اتاق
کسی تلفن نمی زنه ایمیل هم همش تبلیغات لندن هم که لندن نیست و این اتاق مثل همه ی اتاق های دیگه چه فرق می کنه اینجا باشی یا توی اوین یک فلات در بروکسل یا یک اتاق در خانه ی پدری داری چه کار میکنی؟ چه فرق می کنه در زندان کورواسی باشی یا در کابین هواپیما اتاق اتاقه دیگه فقط شکلش فرق می کنه یخچال هم یه اتاقه مگه نه؟ همین طور صندوق جواهرات یا جعبه ی ابزار یا مایکروفر که ساندویچت را در آن گرم می کنی.
|+| <-BlogAuthor- بیست وچهار از منظومه ی بلند سارایوو
آنجا که می دانی آسمانش آبی نبود ساعت هم نمی دانست که تاریکی رنگ را انکار می کند وگرنه عقربه همان وقت ها به جای بیست وچهار می گفت دوازده اصلن آسمان نبود تا آبی باشد وجرثقیل چقدر قشنگ شده بود آنجا اتاق بود و آینه نبود و رخت آویز و میز که بر ان آرنج تکیه دهی اصلن لعنتی شبیه اتاق نبود و ساعتش بیست و چهار ساعته روی بیست و چهار ساله بودم که چیزی جا ماند کسانی از طناب درخت شدند کسانی هم علف و سنگریزه مرمر نشدند بدون نام در باران های آن سال ها شسته شدند و سیب شدند و پرتقال
و حالا ترن از اتاق می گذرد شالی زار می رقصم و سیم خاردار روی دیوار گاهی در باران پیر می شود گاهی در آفتاب بیست و چهار ساله است .
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: با ورودیه ی کار : و در بندهای پایانی که با فاصله آمده اند : اما یک نکته وان اینکه تنها در این بندهای پایانی است که راوی از چیز هایی که زمانی در آن اتاق از آن محروم بود حرف می زند و می بیند :عناصری که نشانی از آنها در ماقبل این بندها نمی بینیم : ((ترن)) -((شالی زار )) -((رقصیدن)) - ((باران)) و ((آفتاب)) و تنها تلخی آن سیم خاردار روی دیوار که تداعی حسرت بار "اتاق لعنتی" راوی است : اتاقی که از دریچه ی آن :
|+| <-BlogAuthor-
ترن
از منظومه ی بلند سارایوو
می تواند با دو حاشیه در دو سمت به خزر برسد خیابانی زیر پا بگذارد تختی تر از فردوسی با فشار پلک ها از کندوان بگذرد
ایستگاه کوپه ای برای من پراگ با کبوتران مرمر تا واگن شب گاهی در تونل رعد و برق گاهی تپه های اوین آن طرف قد می کشد مامور بلیط نگهبان ملاقات ممنوع و پدر از مشهد تا شهسوار گریه می رود تا ستاره های بوسنی هرزه گوین روی جنگل پچ پچ کنند و بوی آبجو در کوه پاره شود زاگرب روی پا سنگ برقصد و در میدان مین تمام ایتالیا از نقشه سر بخورد ترن بدون پنجره بدون در ترن بدون واگن شیشه مامور کنترل و باد ملحفه را پرچم کرده آن ها شلیک می کنند و چراغ های برق گاهی می افتند گاهی می ایستند
ژوئن 2009 بروکسل
|+| <-BlogAuthor-
ژاندارک در تهران
یک نفر بیرون پنجره موهایش چسبیده بر اسفالت نگاهش خیره از قرمز پرچم می شود خورشید از این خیابان به آن خیابان رفتن که شناسنامه نمیخواهد جرئت داشته باشی و رنگ از رنگت اگر نپرد با گلوی سوراخ هم می شود حرف ها زد
|+| <-BlogAuthor-
بندر برای دریافت فایل شنیداری شعر بندر اینجا کلیک کنید
چند شهسوار بر می گردد با کراواتی از دار پنجه پاشیده بر پیشانی منگنه می شود در پرونده
جرثقیل برقصم روی این همه مشت یا گل بازی کنم با این پوچ ؟
بروم کمی شهسوار بگردم در پاریس قد بکشم کنار ژکوند باسن بمالم ابر بر ایفل
سپیده از فاحشه ای که پستان در غروب می چرخد تاریک تر است دانشجویی از آلبانی یا اروپای شرق آسیا فرقی نمی کند دکترٍ می شود در اوگاندا مهندس در نیجریه یا الماس در کنگو
شهردار سد معبر می شود سپور می شاشد پشت دیوار دانشگاه و سیگار می کشد یواشکی رمضان
این جنگل بوی چوب نمی دهد نفت است پاشیده بر پیشانی و آب بر باسن کشتی ها دست می کشد
..........................................................................................................................................
در این گزارش انفجار دود و آتش است که شعر شده و خواننده را پیش از آنکه متوجه توانمندی در ساختار کند. در سحر سادگی باروشنایی جادو میکند و آنچنان در کمند افسونش از شهسوار تا پاریس میکشد که قدکشیدن کنار ژوکوند را میتواند به یادگار از این سفر عکس بگیرد و به سیاهی سپیده در پستان فاحشه چراغ بیاویزد چرخش ها ی زبانی در این شعر و در هر گزاره ! توجه مخاطب را به فرم و ساختار جلب می کند. و سادگی، جادویی می آفریند تا در بیت ها ی بی نظیر غرقه شوم .لحن و نحوه ی بیان از شهسوار تا لبخند ژکوند ،شهر دار را سد معبر می کند تا آب بر باسن کشتی ها دست بکشد .عجب پاراگرافی در آخر این شعر را درشت قامت کرده است.تضاد دانشگاه با رمضان !کروات و منگنه !گل یا پوچ! پاریس و پستان! مرسی از قدم هایت مهربان ! کارت در خواننده کار می کند و بالا و پایین شدیم فی الواقع اما به گمانم تو با تجارب خود می توانی در انتخاب کلمات با تاکید بر وجه موسیقایی آن ها گزینش های به تری داشته باشی . سبزی ات پایدار زبان کار با توجه به این که دربعضی جا ها ( در بیشتر جا ها ) از ریتمی تند و در عین حال طبیعی بر خوردار است در بعضی جا ها نیز صقیل و دارای تعقید می باشد به گونه ای که توان حسی مخا طب را سلب می کند مثل : سلام دوباره به مهرداد عارفانی عزیز !!! ادامه مطلب |+| <-BlogAuthor- کات صدا دوربین حرکت شیمیایی شیمیایی الو الو محاصره شدیم از تمام مهمات فقط شیپور داریم چی کار کنیم ....... بزنیم ؟
|+| <-BlogAuthor- چمدان
باران هفته ی پیش ژوئن را با عکس ها و پرچم ها اسکلت ها و دندان ها و فرشتگان اخموش تا ایستگاه بزرگ قطار بدرقه کرد تهران در چمدانی پر از شهید دستم و پاریس فاحشه ای در خود فراری بود حالا که توپخانه در چمدان شلوغ است آزادی پاهای بلندش را جمع و دست بر پستان های سرد وسفت میدان انقلاب می کشد شب است هنوز برف می بارد تابستان روی ریل و آفتابی که با قطار می رود در زمستان گم می شود. پاریس ژوئن ۲۰۰۸
|+| <-BlogAuthor- جا بود این جا که آمدیم ؟ در جا بود یا در سر جای خودش نبود از اوّل حالا چه خوب دست کسی به ما نمی رسد وگرنه این سیب شکلش همان است که بود فقط طعم سیب نمی دهد لعنتی
|+| <-BlogAuthor-
درخت وبرف
حالا که بی هم نشسته ايم نوشتن بر بخار شيشه چيزی از وقت را نشان می دهد درخت و برف را هم چنان که می روم .....چرخ در زنجير نگاهم به روبروست پشت سر جاده را بسته اند بايد از راه های ديگری به خانه باز آيم با شهرها يم که درد دل کردم برايتان کمی مردم٫کمی صدا و بسياری خبرهای تازه سوغات می آورم دروازه را باز بگذاريد کليد اتاق را کنار گلی که در ايوان نگاه می کند و آه می کشد.|+| <-BlogAuthor- سایه
هی می دود دنبالم در برف هم سفید نمی شود لعنتی می رود زیر ترن آن طرف ـــ تونل می آید بیرون ـــ سیاه تر انگار انگشتش را نشانم می دهد بی ادب
|+| <-BlogAuthor-
صفر سرعت شد و راهنمای چپ
این خیابان چه می داند با رکیک ترین نام ها دهانی بی دندان میدان گشوده است
قرمز چراغ شد سرعت هفت انار فروشان
سرعت بیست تهران موهایش را می کند اکباتان شلوارش را
هزار و سیصد پا ابر می روم تا بال بالا بالاتر
سرعت و چمدان روی ریل روی میز کنار صندلی جایی که صبح قهوه ننوشید و دسته گلی که هرگز ....
هزار چم روی پاهای برفی بلند می شود بروکسل خیابان هفده شهریور لندن بیست و دوی بهمنی که از کوه کنده می شود سوئیس روی آب یخ زده است و هایت پارک هنوز همان میدان فردوسی ست
سر می خورم تا خیس لاهیجان می شوم در عطر چای
این دریا چه می داند که سی یعنی چه زیر صفر .
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: سلام عزیز
بیژن می نویسد: یه حبه قند خودشو انداخت تو ی لیوان بلند بلور باز شد ذره ذره تنش بوی چای گرفت چه صبح تلخ ! چه صبح سوخته و سرد کنار لیوانی پر از باغ های چای و چقدر گریستیم من و تو در آنکارا توکیو هایت پارک مه گرفته ی لندن به خاطر لاهیجان اگر نگوییم شعر مهرداد متاثر از این شعر بیژن نجدی است , اما می توان می گفت که با آن در مکالمه است : اجرا ها یکسر متفاوتند و تمهیدات متنی هریک با شاخصه های فردی خود به سراغ اجرا در متن می روند. اما چیزی که هر دو کار را به هم متصل می کند حس آمیزی و گردش راوی در میان شهر های گوناگون جهان و حس نوستالژیک و غبنی که نسبت به موطن خود دارند از دو متن همسایه های دیوار به دیواری می سازد که در پشت یکی نام مهرداد عارفانی و در دیگری نام بیژن نجدی پنجره های مجاور و درد های مشترکشان را قسمت می کنند تا هر یک به نوبه ی خود صدای غبن خود را بلند کرده باشند در شعر و این صدا تنها چیزی است که این دو را بیشتر با هم هم آواز کرده است. اگر در شعر بیژن , شاعر با وجود اینکه در شهر های گوناگون دنیاست اما با حسرت از موطن می گوید و هیچ کجا را شبیه شهر خود نمی بیند: (( چقدر گریستیم من و تو/در آنکارا/توکیو/هایت پارک مه گرفته ی لندن/به خاطر لاهیجان )) اما راوی شعر مهرداد راه دیگری را برای فرو نشاندن بار حسرت خود بر می گزیند او با شهر های جهان یکی می شود و آنها را جزعی از موطن خود می بیند با نگاهی که طنز و طعنه در آن موج می زند: ((بروکسل خیابان هفده شهریور/ لندن بیست و دوی بهمنی که از کوه کنده می شود / سوئیس روی آب یخ زده است/ و هایت پارک هنوز همان میدان فردوسی ست/ سر می خورم تا خیس / لاهیجان می شوم در عطر چای)) و در پس همه ی اینها ،همه ی این یکی شدن ها ...... بار حسرتی است که شاعر
در واقع همین است! انچه این متن را سر پا نگه می دارد و شنا سنامه ای جدا برای ان می طلبد اعلام حضور راوی دو و طنیست ! راوی ای که در اینجاست امتزاجی از وطن مادری(نسبی) و وطن سببی را مظهور می کند.
شعر آنقدر جان دار است که تو را یک لحظه در مکث فکر نمی گذارد.تا تنفسی بکشی و تو را با این ساخت ژرف از مقدمه با ماشین به کشاکش چند زمانی می برد و در بدو ورود به هواپیما تداعی گر زمان شکن دیگری قرار می گیرد که با مزدوج شدن در بروکسل و لندن و سوئیس تو را به یک آشنایی زدایی می کشد که این اتفاقات آنقدر در هم تنیده شده که حتا می توانی دور شدن شاعر را در عینیتی آشکار رویت کنیم وپا به پا ی او تمام دور این تسلسل را چرخ بزنیم و عاقبت در چای تلخ لاهیجان فرود آئیم.مثال بارز آن عقاب است که تمام آسمان را در می نوردد اما برای عشق ورزی به لانه اش باز می گردد.احساس می کنم اگر بیت چهارم و پنجم عوض می شد بیشتر معنای متعارف می گرفت .مهرداد همیشه مرا با شعر ها یش بهت زده می کند . موسیقایی این شعر از نکات برجسته ی آن محسوب می شود .و زبانی مدرن که می رود جایگاهی خاص در بین شاعران امروز پیدا کند.ساختار عمودی و افقی نیز آن چنان در هم گره خورده است که هیچ گزاره و بیتی بی منطق و غیر درونی شده به شعر وصل نگردیده و....احترامی عمیق برای محتوای آن برای منِ در غربت نشسته..با فروتنی
سلام مهرداد خوب و عزیز ...
|+| <-BlogAuthor-
باز سازی شعر به حذف و غیاب نشانه گذار
بر سنگفرش حیاط باغچه و در خطوط عابر پياده ٫ چراغ چشمک زن روی چهره ی ميدان شناسنامه ی منبر شيشه اتوبوس نور منتشر بر راه ايست ! بازرسی آنان نمی يابند هرگز هيچگاه آنچه حمل ميشود در من با من.
|+| <-BlogAuthor- از روی ودکا سر می خورد می افتم یادت هست ترس تهران شده بود؟ روی کدام صندلی نشسته ام نمی دانم خنده توی ابر گریه توی ابر بال بزرگ و سرد توی ابر یک فنجان قهوه روی گردنه ها وقتی که ماه سینه خیز می گذشت توی ابر
...............................................................................................................................
سلام ....خوندم شعرتون رو....
مهرداد عزیز ! خسته نباشی ! احساسات دوست داشتنی ات قابل تقدیر ند اما شعرهایت کمی سیاسی اند . برایم شعرهایت را بفرست !... و خوشحال میشوم نظراتت را راجع به شعرهایم داشته باشم . با ارزوی دیدار !
ترس تهران شده بود...حال کردم مهرداد جان!
راوی مو جود در این کار کاملن ترس خورده است اما چون پتانسیل مولف بیشتر صرف ادید و رسیدن به یک دستگاه مو جز در این کار شده است لذا فرم و تخیلی که گمان می رفت ناگهان متن را غافلگیر کند به هرز رفته است و این ترس به شکل بهنیه و القایی به سمت مخا طب حرکت نکرده و ابترو دم بریده باقی مانده است با توجه به این برداشت صورتی را به مهرداد عزیز پیشنهاد می کنم تا چه به گمان ایدو چه در نظر افتد:
مهرداد بزرگوارم شاعر فروتن.تازگی ها خبرهایی به من می رسد غمگین می شوم .چه می گو یی ؟ مثل گذشته در سکوت ادامه بدهیم دور وبلاگ را قلم بکشیم .یا به آن عاشقان شعر که حق آنها را چند نفر غصب کرده اند بپیوندیم .ها .مگر شعر مسابقه ی دو یا وزنه بر دار ی ست که باید دست کسی را بالا ببرند .شعر فقط از جان ها ی عاشق بر می آید و تا کسی عاشق نباشه شعرش برای لای جرز دیوار خوبه .این شعر ها که به خورد جامعه می دن مگر چند نفر طرف دار داره ؟ این باند بازی ها چیه ! من نمی فهمم . تازگی ها وبلاگ آقای بهمن ارجمند را دیدم دست ش را می بوسم شعر حافظ موسوی را به نقد و نظر گذاشته نه شعر خودشو !! ما همه از یک خانواده یم .از جنس کلمه .این بحث ها چه مشگلی را از دوش هم وطنان بر می دارد..شعر آگر درونت را به آتش نکشیده باشد چطور می تواند در دیگری تاثیر بگذارد.به جان کلمه همین امروز در 4 دقیقه شعر ی نوشتم که بعضی می پسندند شاید .مگر کاری دارد این شعر ها .مگر ما اهل مطرح کردن خودما نیم اگر اینطور بود خوب گفته ها ی استاد بی بدیلم زنده یاد بیژن نجدی را مکتوب می کردم که همیشه می گفت 2 نفر در شمال ایران شاعرند تیرداد نصری که یک قشون را همیشه راهنما بود و مهرداد عارفانی.و با شما 4 نفر دیگه اضافه شده اند که در اولین فرصت برای یک مصاحبه اعلام می کنم. .14 سال پیش حضرت شاملو شعری به حقیر تقدیم کرده خجالتی می کشم چاپ اش کنم .39 نقد کتبی روی کار هام شده تا حالا نتوانستم سایتم را با این استادان بزرگ !!!بزرگ نمایی کنم مرغ دل تو اگر عاشق این آتش است جز سخن عاشقی نکته ی دیگر مپرس و اما در مورد شعرت .اشکال شما این است که همیشه اهمیت به چاپ کتابی نداده ای .مثل بعضی از شاعران .و این جای تاسف ندارد چرا که در شعر امروز ایران پیشرو هستی و کتمان نمی توان کرد.
|+| <-BlogAuthor-
بن سواق آقای ابر که از لندن هن هن کنان می آیی و باسن بر بناهای شهرمی مالی رودر روی خیابان لئون تئودور: شیطان بازار پلاس کاردینال راسته ی ماهی فروشان پلیس شب ستارگانی مشکوک بر شانه دارد پیاده رو جنگلی سنگی صدای پرنده از دهان شکارچی می آید امی همسایه کیجای بیا بشیم خانه شهسواره قدم بزی بیا بشیم خانه
کار گرم و سر شاری است این متن (مهرداد عارفانی بالاخره کار خودش را کرد).......
استفاده از لهجه ی محلی بسیار مبارک است اما نمی توانم این تمهیدات ریز و درشت را با یکدیگر انطباق دهم به اقتضای همین مسئله نشانه ها در روند شعر به کدهایی تبدیل شده اند که مولف را در اجرای شعر دچار بحران کرده است. همیشه اینجور است ، اینجایم و وقتی در پیاده روهایش راه می روم سمت چپم گندم زار ان کودکی ام یال به دستان باد سپرده اند و سمت راستم ردیف درختان نارنج و اکالیپتوس و طعم تازه شالیزاران ...این حادثه ی توام با نوستالژی ، همیشه و هم شانه با من و ما راه می رود و بوی راسته ی ماهی فروشان و زخم دهان ماهی آزاد و لبخند صیاد و هیاهوی از خاطر نرفتنی کوچه های بی خیالی و اشتیاق مثل داغ عمیقی خورده بر پیشانی و هر کجا که برویم ، رهایمان نمی کند ...حالا در این شعر مهرداد رگ و ریشه ی خودش را می تاباند و از میان ویترین ها و خیابانهائی که هیچ به موطن نخستین نمی ماند خود را می کشد و یقینا شاخ و برگی خواهد داد و میوه هائی که نخستین طعم شیرینشان پر پر پرتقال ها و تلخ نارنج و عود سوخته ی در شکاف سپید برنجزاران شهسوار است و مزه ی بن سواق در بلژیک ... همیشه بهترین ها در معرض تند ترین انتقاد ها هستند شاید خاصیت دنیا این است که هر چه بیشتر میکوبدت تا بیشتر ورز بیایی ...نان خوشمزه تری میشوی... سلام مهرداد جان
سلام
|+| <-BlogAuthor-
دوستان آینده را نمی شنوند بر این باورند که شیرین و ترش باید زیست
یک گاری شکسته و چراغ زنبوری ترک می کنند میدانچه جمعه را
یک دیس گلدار و چندین زیر دستی سال تحویل می شود و چاقویی آینده را پوست می کند
|+| <-BlogAuthor- بر پله های هواپیما نبودی سراپایت اّمّا بوسه بود من در ترس قدم می زدم بر آسمان تهران و آفتاب بر فرودگاه و شیشه ها گاهی بود گاهی نبود آنجا کسانی شبیه تو گذشتند که تو نبودی آسمان تهران دور می شود با نئون ها و دودها و خانه های درهمش سپیدی ابرها چهل درجه زیر صفر حالا کسی شبیه تو در ابرها قدم می زند می خواهم بپرم بیرون درآغوشش بگیرم ابرها در هم می شوند و شبیه تو گاهی هست گاهی نیست در هم می شوند و باز گشوده می شوند دستانم را روی لب ها گرفته ام که تو را ببوسم سرخی آفتاب بر استانبول اکتبر را جای تقویم من نشانده است ساعت ها به هم می ریزند زبان ها به هم می ریزند لباس ها به هم می ریزند موهای طلایی اندام های برهنه توریست ها چمدان های تو را در خیال جابجا می کنم
|+| <-BlogAuthor-
بدون پله آسانسور قد کشيده است برف ميبارد برف بر کتاب های من اخبار تلويزيون بر سيگار و بر روزنامه از ايران که آمدم مسجدی از ترانه را رقصيدم در شهری که برف است و کوچه ای نه برف است و خيابانی نه عا بری نميگذرد..و مدرسه ها تعطيل است برهنه قدم ميزنم برهنه همچون کعبه پيش از آن که خدايان بر او نازل شوند برهنه همچون تيرهای برق بر خيال و پنجره می نويسم: آفتاب خزر را توی ليوان آب و کندوان را روی تا قچه گذاشتم تهران را تا کردم با پنجره هايش که روشن بود و ترا فيک پيپش را دود ميکرد بدون پله ٫آسانسور ٫قد کشيده است با طناب به آسمان بسته شده مرتب کج وراست می شود نمی توانی ليوانی آب را روی ميز بگذاری يا فنجانی چای را را حت بنو شی زير زمين سمساری خا طره هاست تهران خاک خورده٫کهنه٫دست می سايد و لب می گزد جواديه روی پل قدم می زند اوين با شهيدانش کنار جاده ايستاده است در سپيده ای که جرقه ها به دندانش گرفته اند اتو بوسها سوارش نمی کنند آزادی يک نفر! اوين به اطراف می نگرد با نيشخند پنجره هايش هم چون فا حشه٫فراری در اطراف شهر اها نت شده آزادی يک نفر! خزر ليوان آب را با ماهيانش به بازی نمی گيرد چراغ بندر هايش در زير زمين پر مخاطره به پله های خنده می نگرد تاريک تاريک وژرف هم چون اعماق بدون پله٫ آسانسور تا آسمان قد کشيده است و در ادامه خود خدا را به بازی می گيرد ادامه مطلب |+| <-BlogAuthor- |
|













