تبليغاتX
مهرداد عارفانی
 اعدام

برای احسان فتاحیان

 

 

هوای مه آلود صبح

یا بارانی نم نم بر  شب بو

آفتابی باشد هوا  !

یا مه آلود با رگباری پراکنده

حالا رسیده ام به درخت

حالا درخت                                                       

درخت نه                                       

تیرک چوبی                      

نه                             

دیوار سنگی                    

نه                              

شاید درخت                   

شاید پشت سر دریا

تا بیایند فرصتی باقیست :

کار روزانه

 عاشق شدن         

 گشودن در

عطر نان

 دیدن برف از پنجره

 

دیوار می شود طعم خوب سیب

سد می شود جا نماز مادر بزرگ

راه می بندد بوی خوب انار

بر این صدای عجول سربی که پیش می آید

 

|+| <-BlogAuthor-

 

اتاق 

 

کسی تلفن نمی زنه

ایمیل هم همش تبلیغات

لندن هم که لندن نیست

و این اتاق مثل همه ی اتاق های دیگه

چه فرق می کنه        اینجا باشی      یا توی اوین

یک فلات در بروکسل

یا یک اتاق در خانه ی پدری

داری چه کار میکنی؟

چه فرق می کنه

در زندان کورواسی باشی

یا در کابین هواپیما

اتاق اتاقه دیگه

فقط شکلش فرق می کنه

یخچال هم یه اتاقه مگه نه؟

همین طور صندوق جواهرات  

یا جعبه ی ابزار

یا مایکروفر که ساندویچت را در آن گرم می کنی.

 

 

 

 

 

|+| <-BlogAuthor-

 

بیست وچهار

 از منظومه ی بلند سارایوو

 

آنجا که می دانی    آسمانش آبی نبود

ساعت هم نمی دانست     که  تاریکی       رنگ را انکار می کند

وگرنه عقربه همان وقت ها به جای بیست وچهار می گفت  دوازده

اصلن آسمان نبود تا آبی باشد

وجرثقیل چقدر قشنگ شده بود

آنجا اتاق بود و آینه نبود

و رخت آویز   و   میز که بر ان آرنج تکیه دهی

اصلن لعنتی شبیه اتاق نبود

و ساعتش بیست و چهار ساعته روی بیست و چهار ساله بودم

که چیزی جا ماند

کسانی از طناب درخت شدند

کسانی هم علف  و سنگریزه

مرمر نشدند

بدون نام در باران های آن سال ها شسته شدند و سیب شدند و پرتقال

 

و حالا ترن از اتاق می گذرد

شالی زار می رقصم

و سیم خاردار روی دیوار

گاهی در باران پیر می شود

گاهی در آفتاب بیست و چهار ساله است .

 

 ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

مهدی حسین زاده

با ورودیه ی کار :

(آنجا که می دانی آسمانش آبی نبود) شعر از اتاقی حرف می زند که شاعر زمان نفرینی را در آن گذرانده است جایی شبیه یک سلول یک زندان که :

(ساعت هم نمی دانست که تاریکی رنگ را انکار می کند) جایی که زمان تنها به جای 24 ساعت به 12 ساعت بدل می شود :(وگرنه عقربه همان وقت ها به جای بیست وچهار می گفت دوازده) .......

(اصلن آسمان نبود تا آبی باشد/وجرثقیل چقدر قشنگ شده بود/آنجا اتاق بود و آینه نبود/و رخت آویز و میز که بر ان آرنج تکیه دهی/اصلن لعنتی شبیه اتاق نبود) با تاکید بر فضای اتاق و معرفی بیشتر آن با نیم نگاهی از دریچه ی سلول به جرثقیلی که برای اعدام آمده است و نگاه طنز آلود و غبنی که در آن نهفته است.

(و ساعتش بیست و چهار ساعته روی بیست و چهار ساله بودم/که چیزی جا ماند/
کسانی از طناب درخت شدند/کسانی هم علف و سنگریزه/مرمر نشدند/بدون نام در باران های آن سال ها شسته شدند و سیب شدند و پرتقال) که هم از سن راوی در زندان حرف می زند و هم از زمان طولانی زندانی بودن او و و قایعی که شعر به آنها اشاره می کند. و طی چند بند با زبانی شاعرانه نگاهی برجسته به اعدام شدگان آن سالها دارد ( که زیر ساخت تاریخی آن در زبان مورد اجرای شعر ارجاعات فراوان و مشخصی دارد) اما آن بند : ((و مرمر نشدند)) کاملآ اضافه به نظر می رسد و هیچ گونه ارجهیتی بر سنگریزه و علف در ذهن تداعی نمی کندو حتی حامل هیچ بار منفی در برابر عناصر مورد اشاره ی دیگر نیست .

و در بندهای پایانی که با فاصله آمده اند :

(و حالا ترن از اتاق می گذرد/شالی زار می رقصم/و سیم خاردار روی دیوار /گاهی در باران پیر می شود /گاهی در آفتاب بیست و چهار ساله است .)

که آن قید زمان (و حالا) پروسه ی زمانی طی شده را در متن نشان می دهد و برای پایان بندی تعلیقی وجود دارد که به آن اشاره می کنم :

1. حضور همچنان راوی پس از زمانی طولانی در آن اتاق _ سلول و صدای ترنی که انگار دارد از اتاق می گذرد و نگاه راوبی از دریچه به شالیزاری که در دوردست قرار دارد.
2. آزادی راوی و نگاه او از بیرون زندان به اتاق _ زندانی که تنها تکه دیوار و سیم خاردار روی آن باقی مانده است و ترن از آنجا می گذرد.
3. مرگ راوی و روایت او پس از اعدام با تاکید بر بیست و چهار ساله بودن او
به هر حال شعر انتخاب هر یک از این 3 وضعیت را به عهده ی مخاطب قرار داده است

اما یک نکته وان اینکه تنها در این بندهای پایانی است که راوی از چیز هایی که زمانی در آن اتاق از آن محروم بود حرف می زند و می بیند :عناصری که نشانی از آنها در ماقبل این بندها نمی بینیم : ((ترن)) -((شالی زار )) -((رقصیدن)) - ((باران)) و ((آفتاب)) و تنها تلخی آن سیم خاردار روی دیوار که تداعی حسرت بار "اتاق لعنتی" راوی است : اتاقی که از دریچه ی آن :

دوستانش "بدون نام در باران های آن سال ها شسته شدند و سیب شدند و پرتقال"

ساحت اثر
_________

این شعر هم مانند برخی شعر های دیگر مهرداد عارفانی روی فضای تلخ سالها ی دور مانور می دهد و شاعر می کوشد از خلال آن روایتی شاعرانه ارایه دهد و بار نوستالژیک شعر را با درهم آمیختگی با فضای امروزین و وضعیت فعلی راوی به بستری زیبا شناسانه دعوت کند چیزی که در (منظومه ی سارایوو ) خواننده را منتظر
گستر ه ی تازه تر از وضعیت حرکت متنی در شعر و چشم اندازهای تازه تری از دریچه ی شعر عارفانی نگاه می دارد . چیزی که شاید در منظومه ی "قطار سریع السیر "
ناظم حکمت نمود قدرتمندانه ی خود را به خوانندگان سراسر جهان عرضه کرد.

زبان اثر
__________

زبان شعر زبانی همگون با متن بدور از فاخر نویسی که از ملزومات اینگونه شعر هاست ، متن را سر پا نگاه داشته و برخی فراروی ها در نحو نیز مخل به نظر نمی رسد .جز برخی موارد ، زبان صمیمی شعر از نزدیکی شاعر به زیست متن حکایت می کند : زبانی که امیدوارم در ادامه ی این منظومه پرتوان و پر انرژی پیش رود

 

 

|+| <-BlogAuthor-

ترن

    از منظومه ی بلند سارایوو

 

    می تواند با دو حاشیه در دو سمت

    به خزر برسد

    خیابانی زیر پا  بگذارد

    تختی تر از فردوسی

    با فشار پلک ها از کندوان بگذرد

 

    ایستگاه کوپه ای برای من

    پراگ با کبوتران مرمر تا واگن شب

    گاهی در تونل  رعد و برق

    گاهی تپه های اوین  آن طرف قد می کشد

    مامور       بلیط

    نگهبان          ملاقات ممنوع

    و پدر از مشهد تا شهسوار گریه می رود

     تا ستاره های بوسنی هرزه گوین

    روی جنگل  پچ پچ کنند

    و بوی آبجو در کوه پاره شود

    زاگرب روی پا  سنگ  برقصد

    و در میدان مین تمام ایتالیا از نقشه سر بخورد

    ترن بدون پنجره   بدون در

    ترن بدون واگن     شیشه      مامور کنترل

    و باد ملحفه را پرچم کرده

    آن ها شلیک می کنند

    و چراغ های برق  گاهی می افتند    گاهی می ایستند

 

                    ژوئن 2009  بروکسل

 

|+| <-BlogAuthor-

ژاندارک در تهران

 

 یک نفر بیرون پنجره

موهایش چسبیده بر اسفالت

نگاهش خیره از قرمز پرچم می شود خورشید

از این خیابان به آن خیابان رفتن که شناسنامه نمیخواهد

جرئت داشته باشی و

رنگ  از رنگت اگر  نپرد 

با گلوی سوراخ هم می شود  حرف ها زد

 

|+| <-BlogAuthor-

     

    بندر

     برای دریافت فایل شنیداری شعر بندر اینجا کلیک کنید

 

       چند شهسوار بر می گردد

       با کراواتی از دار

       پنجه پاشیده بر پیشانی

       منگنه می شود  در پرونده

 

           جرثقیل برقصم روی این همه مشت

         یا گل بازی کنم با این پوچ ؟

 

       بروم کمی شهسوار بگردم  در پاریس

       قد بکشم کنار ژکوند  

       باسن بمالم ابر     بر ایفل

 

        سپیده از فاحشه ای که پستان  در غروب می چرخد    تاریک تر است

         دانشجویی از آلبانی

         یا اروپای شرق      آسیا

          فرقی نمی کند

          دکترٍ می شود در اوگاندا     مهندس  در نیجریه 

          یا الماس در کنگو

   

        شهردار سد معبر می شود

        سپور می شاشد پشت دیوار دانشگاه

        و سیگار می کشد یواشکی  رمضان

  

         این جنگل بوی چوب نمی دهد

         نفت است  

         پاشیده  بر پیشانی

         و آب  بر باسن کشتی ها دست می کشد

 

..........................................................................................................................................

 پرستو ارسطو

در این گزارش انفجار دود و آتش است که شعر شده و خواننده را پیش از آنکه متوجه توانمندی در ساختار کند. در سحر سادگی باروشنایی جادو میکند و آنچنان در کمند افسونش از شهسوار تا پاریس میکشد که قدکشیدن کنار ژوکوند را میتواند به یادگار از این سفر عکس بگیرد و به سیاهی سپیده در پستان فاحشه چراغ بیاویزد
شاعر گرامی این شعر مرا دست بسته از آسیا به آلبانی و همخانه با دانشجویان کنسرو شده در هایم های دانشجویی برد تداعی از دوران دانشجویی ...... شعر ننوشته ای الماس چکیده ای

با درود و احترام

کوروش همه خانی

چرخش ها ی زبانی در این شعر و در هر گزاره ! توجه مخاطب را به فرم و ساختار جلب می کند. و سادگی، جادویی می آفریند تا در بیت ها ی بی نظیر غرقه شوم .لحن و نحوه ی بیان از شهسوار تا لبخند ژکوند ،شهر دار را سد معبر می کند تا آب بر باسن کشتی ها دست بکشد .عجب پاراگرافی در آخر این شعر را درشت قامت کرده است.تضاد دانشگاه با رمضان !کروات و منگنه !گل یا پوچ! پاریس و پستان!
آلبانی و آسیا .این شعر مرا در تخیل_به واقعیت نشسته ی شاعر تا کجا ها برد ...تا الماس ها ی کنگو .تا جرثقیلی که اندوهی بجا بگذارد .دست مر یزاد .گلی دیگر بر پرونده ی شعر ی عارفانی ،شاخصه ای از او می سازد .با عشق و فروتنی

بهزاد خواجات

مرسی از قدم هایت مهربان ! کارت در خواننده کار می کند و بالا و پایین شدیم فی الواقع اما به گمانم تو با تجارب خود می توانی در انتخاب کلمات با تاکید بر وجه موسیقایی آن ها گزینش های به تری داشته باشی . سبزی ات پایدار

ابوالفضل حسنی

زبان کار با توجه به این که دربعضی جا ها ( در بیشتر جا ها ) از ریتمی تند و در عین حال طبیعی بر خوردار است در بعضی جا ها نیز صقیل و دارای تعقید می باشد به گونه ای که توان حسی مخا طب را سلب می کند مثل :
جرثقیل برقصم روی این همه مشت
یا گل بازی کنم با این پوچ
یا:
باسن بمالم ابر
و یکی دو جا دیگر که البته به اندازه این سه گزاره به چشم نمی زند ....
اما گزاره های مثل:
چند شهسوار بر می گردد
پنجه پاشیده بر پیشانی
منگنه می شود در پرونده
و یا: بروم کمی شهسوار بگردم در پاریس
قد بکشم کنار ژکوند
این جنگل بوی چوب نمی دهد
و آب بر باسن کشتی ها دست می کشد.....
گزاره های سالم هستند
اما پلان بندی ها:
پلان بندی های متن هر چند کمی گنگ و شاید نارسا، توانسته مکان روایت و راوی را در کار محکم نگه دارد و نگاه راوی را در دوسمت پشت سر و رو برو بچرخاند و متن همراه و به موازات این چرخش به پیش برود و روایت شود اما ان گنگی که اشاره کردم از کجاست؟:
این متن از انجایی که در حدفا صل پلانها، مفصل و لولایی ایجاد نکرده است و هر پلان و هر چرخش بدون تمهید جابه جا و تبدیل می شود لذا مخا طب هنگام تغییر پلان دچار سر درگمی و به اصطلاح دست انداز می گردد انگار راوی دارد پشت سر را روایت می کند یک دفعه ما شا هد روایت منظر روبرو توسط او باشیم پر مسلم است که اولین سوالی که در ذهنمان حادث می شود این است که روای کی بر گشت که ما ندیدیم!؟
حالا شاید یکی بر گردد و بگوید حسنی سفید های لای پلانها را نتوانست بخواند! این مسئله به عقیده من مبحثی کاملن جداست(سپید خوانی)هیچ ربطی به انچه من می گویم ندارد در هر صورت این متن اگر ان صقل زبانی و این عارضه ساختاری را نداشت می توانست کاری خیلی قابل قبول از اب در اید.....
و کلام اخر اینکه ای کاش مهرداد مجموعه این دیده و یا فته ها را در بند اخر با هم مخلوط می کرد و می سپرد به این کشتی تا ببرد...

اسماعیل مهران فر

سلام دوباره به مهرداد عارفانی عزیز !!!
می دانیم که نشانه ها عطف به آنهایی نیستند که مولف در ذهن می پرورد بلکه تنها معطوف به ذهنیتی هستند که مخاطب احتمال رسیدن به آنها را در ذهن می پرورد . من با این اسامی که در متن وول می خورند تنها و تنها با عنوان یک نشانه ی بی تابلو برخورد کرده ام و نمی دانم که مناسباتشان در متن چیست و چگونه دارند از ساحت متن ارتزاق می کنند مهرداد عزیز ؟
اگر قابل دانستید ممنون تان می شوم


ادامه مطلب

|+| <-BlogAuthor-

    کات

    صدا

    دوربین

    حرکت

    شیمیایی

                   شیمیایی

    الو

                 الو        

     محاصره  شدیم           

    از تمام مهمات فقط  شیپور داریم

    چی کار کنیم .......      بزنیم ؟

 

 

|+| <-BlogAuthor-

 

      چمدان 

 

       باران هفته ی پیش 

       ژوئن را با عکس ها و پرچم ها  

       اسکلت ها و دندان ها

      و فرشتگان اخموش  

      تا ایستگاه بزرگ قطار بدرقه کرد  

      تهران       در چمدانی پر از شهید دستم

      و پاریس    فاحشه ای در خود فراری بود              

      حالا که توپخانه در چمدان شلوغ است  

      آزادی پاهای بلندش را جمع  

      و دست بر پستان های سرد وسفت میدان انقلاب می کشد

      شب است هنوز

      برف می بارد

      تابستان روی ریل

      و آفتابی  که با قطار  می رود

      در زمستان گم می شود.

         پاریس  ژوئن ۲۰۰۸ 

  

|+| <-BlogAuthor-

 

جا بود این جا که آمدیم ؟

در جا بود

یا در سر جای خودش نبود از اوّل

حالا چه خوب دست کسی به ما نمی رسد

وگرنه این سیب شکلش همان است که بود

فقط طعم سیب نمی دهد لعنتی

 

|+| <-BlogAuthor-

 درخت وبرف 

 
برای دریافت فایل شنیداری شعر درخت و برف اینجا کلیک کنید

 

حالا که بی هم نشسته ايم

نوشتن بر بخار شيشه

چيزی از وقت را نشان می دهد                                                            

درخت و برف را

هم چنان که می روم .....چرخ در زنجير

نگاهم به روبروست

پشت سر جاده را بسته اند

بايد از راه های ديگری به خانه باز آيم

با شهرها يم که درد دل کردم

برايتان کمی مردم٫کمی صدا

                     و بسياری خبرهای تازه سوغات می آورم

دروازه را باز بگذاريد

کليد اتاق را کنار گلی که در ايوان

نگاه می کند و آه می کشد.

|+| <-BlogAuthor-

 

سایه

 

هی می دود دنبالم

در برف هم سفید نمی شود لعنتی

می رود زیر ترن

آن طرف ـــ  تونل

می آید بیرون ـــ  سیاه تر انگار

انگشتش را نشانم می دهد بی ادب

 

|+| <-BlogAuthor-

صفر                          

 

برای دریافت فایل صوتی شعر اعدام اینجا کلیک کنید

 

 

 

 

صفر     سرعت شد

   و راهنمای چپ

 

   این خیابان چه می داند

   با رکیک ترین نام ها  

   دهانی بی دندان میدان گشوده است

 

    قرمز     چراغ  شد

   سرعت     هفت

   انار فروشان             

 

   سرعت بیست

   تهران       موهایش را می کند

   اکباتان    شلوارش را

 

    هزار و سیصد پا

    ابر می روم تا بال   بالا   بالاتر

 

    سرعت و چمدان روی ریل

    روی میز    کنار صندلی

    جایی که صبح 

    قهوه ننوشید و    دسته گلی که هرگز ....

  

    هزار چم روی پاهای برفی  بلند می شود

    بروکسل    خیابان هفده شهریور

    لندن        بیست و دوی بهمنی که  از کوه  کنده می شود

    سوئیس    روی آب یخ زده است

    و هایت پارک      هنوز همان میدان فردوسی ست

 

     سر  می خورم تا  خیس  

     لاهیجان می شوم در عطر چای

 

     این دریا  چه می داند

     که سی یعنی چه زیر صفر .

 

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

مهدی حسین زاده

 
سلام عزیز
بیژن می نویسد:

یه حبه قند
خودشو انداخت تو ی لیوان بلند بلور
باز شد
ذره ذره تنش بوی چای گرفت
چه صبح تلخ !
چه صبح سوخته و سرد
کنار لیوانی پر از باغ های چای
و چقدر گریستیم من و تو
در آنکارا
توکیو
هایت پارک مه گرفته ی لندن
به خاطر لاهیجان

اگر نگوییم شعر مهرداد متاثر از این شعر بیژن نجدی است , اما می توان می گفت که با آن در مکالمه است :
اجرا ها یکسر متفاوتند و تمهیدات متنی هریک با شاخصه های فردی خود به سراغ اجرا در متن می روند. اما چیزی که هر دو کار را به هم متصل می کند حس آمیزی و
گردش راوی در میان شهر های گوناگون جهان و حس نوستالژیک و غبنی که نسبت به موطن خود دارند از دو متن همسایه های دیوار به دیواری می سازد که در پشت یکی نام مهرداد عارفانی و در دیگری نام بیژن نجدی پنجره های مجاور و درد های مشترکشان را قسمت می کنند تا هر یک به نوبه ی خود صدای غبن خود را بلند کرده باشند در شعر و این صدا تنها چیزی است که این دو را بیشتر با هم هم آواز کرده است.
اگر در شعر بیژن , شاعر با وجود اینکه در شهر های گوناگون دنیاست اما با حسرت از موطن می گوید و هیچ کجا را شبیه شهر خود نمی بیند:
(( چقدر گریستیم من و تو/در آنکارا/توکیو/هایت پارک مه گرفته ی لندن/به خاطر لاهیجان ))
اما راوی شعر مهرداد راه دیگری را برای فرو نشاندن بار حسرت خود بر می گزیند
او با شهر های جهان یکی می شود و آنها را جزعی از موطن خود می بیند با نگاهی که طنز و طعنه در آن موج می زند:
((بروکسل خیابان هفده شهریور/ لندن بیست و دوی بهمنی که از کوه کنده می شود / سوئیس روی آب یخ زده است/ و هایت پارک هنوز همان میدان فردوسی ست/ سر می خورم تا خیس / لاهیجان می شوم در عطر چای))

و در پس همه ی اینها ،همه ی این یکی شدن ها ...... بار حسرتی است که شاعر
در واژه واژه اش می ریزد و آن را به خواننده ی متن متقل می کند و آن بار کنایی که با اشاره به دو رویداد مهم ایران (حادثه ی 17 شهریور و 22 بهمن) که هریک حوادث مهم و جریان سازی در ایران بوده اند و استفاده ی متنی کشیدن از آنها و آن ((میدان فردسی)) با آن مجسمه و نامی که یدک می کشد و شناسنامه ی پارسی ماست
در کنار نام هایت پارک وهمه و همه .... شعر را از ظرفیت های دیگری سرشار کرده که رندانه به بدنه ی متن تزریق شده اند .
اجرا
_____
اجرای شعر دارای ریتم پر شتابی است و با حرکت راوی و پرواز او سرعت می گیرد همانگونه که تصاویر بریده بریده و فلش گونه از پیش چشم می گذرد:
(صفر سرعت شد /و راهنمای چپ ) که خود باز هم دارای بار کنایی است.
( این خیابان چه می داند/ با رکیک ترین نام ها / دهانی بی دندان میدان گشوده است)کات و ادامه :( قرمز چراغ شد/سرعت هفت/ انار فروشان )
کات و ادامه: ( سرعت بیست/ تهران موهایش را می کند/ و اکباتان شلوارش را) کات و ادامه:(هزار و سیصد پا/ابر می روم تا بال بالا بالاتر)
و از اینجا به بعد سیر حرکتی با امتزاج تصویر عینی و تصاویر ذهنی و نوستالژی راوی،
گونه ایی فلش بک و فلش فوروارد را با تدوینی سینمایی و موفق در شعر به خوانندگان نشان می دهد:(سرعت و چمدان روی ریل/روی میز کنار صندلی/جایی که صبح /قهوه ننوشید و دسته گلی که هرگز ....) >کات< (هزار چم روی پاهای برفی بلند می شود) ............
و آن پایان بندی سرد و یخ زده با دمای 30 در جه زیر صفر که حتی دریا را یارای ادراکش نیست از این متن , شعری پر بسامد و خواندنی می سازد و صدای مهرداد را
از آن پنجره به گوشمان می رساند گرچه بخش هایی از این تصنیف در ریتم با پنجره ی روبرو یش همنوا شده است .
پیروز و پاینده باشی
مهدی حسین زاده 8/9/1387

ابوالفضل حسنی

در واقع همین است! انچه این متن را سر پا نگه می دارد و شنا سنامه ای جدا برای ان می طلبد اعلام حضور راوی دو و طنیست ! راوی ای که در اینجاست امتزاجی از وطن مادری(نسبی) و وطن سببی را مظهور می کند.
در اینجا راوی نه این است نه ان، یکی شدگی این دو تاست و این به نظر نو می اید... نه نوستالژ ی محض است که روتین بنماید نه زیادی انوریست که با من فارسی زبان بیگانه باشد این شعر فارسی در تبعید است
به مهرداد عارفانی قبلن گفته ام اینجا هم می نویسم که این خط را بگیر و برو مطمنن نتیجه دارد و بن چاقش مال خودت است خیابانی که اینجا ست، میدانی که اینجاست نه این است نه ان امتزاج طبیعی این دو است .
من وارد حرکتهای ساختی و فرمیک این کار نمی شوم هر چند که خوش ساخت و خوش پرداخت می نماید و مهدی عزیز نیز گفتنی ها رانیز نا گفته نگذاشتند فقط از اینجا از کنار چشمه کیله دست این یار قدیم و همیشه را سخت می فشارم و در انتظار کارهای بعدیش می مانم ...
تا باشد شعر هستیم....

کوروش همه خانی

شعر آنقدر جان دار است که تو را یک لحظه در مکث فکر نمی گذارد.تا تنفسی بکشی و تو را با این ساخت ژرف از مقدمه با ماشین به کشاکش چند زمانی می برد و در بدو ورود به هواپیما تداعی گر زمان شکن دیگری قرار می گیرد که با مزدوج شدن در بروکسل و لندن و سوئیس تو را به یک آشنایی زدایی می کشد که این اتفاقات آنقدر در هم تنیده شده که حتا می توانی دور شدن شاعر را در عینیتی آشکار رویت کنیم وپا به پا ی او تمام دور این تسلسل را چرخ بزنیم و عاقبت در چای تلخ لاهیجان فرود آئیم.مثال بارز آن عقاب است که تمام آسمان را در می نوردد اما برای عشق ورزی به لانه اش باز می گردد.احساس می کنم اگر بیت چهارم و پنجم عوض می شد بیشتر معنای متعارف می گرفت .مهرداد همیشه مرا با شعر ها یش بهت زده می کند . موسیقایی این شعر از نکات برجسته ی آن محسوب می شود .و زبانی مدرن که می رود جایگاهی خاص در بین شاعران امروز پیدا کند.ساختار عمودی و افقی نیز آن چنان در هم گره خورده است که هیچ گزاره و بیتی بی منطق و غیر درونی شده به شعر وصل نگردیده و....احترامی عمیق برای محتوای آن برای منِ در غربت نشسته..با فروتنی

جلیل قیصری

سلام مهرداد خوب و عزیز ...

به توارد یا قیاس (البته من گمان می کنم این شباهت نوعی توارد است )این کار مهرداد چند لایه تر از کاری است که اقای حسین زاده از زنده یاد نجدی مثال آوردند .ایجاز ،نوستالوژی و جهان وطنی بودن شعر با مجاز مرسلی که در جای جای شعر مشاهده می شود از شاخصه های بارز کار مهر داد است جانی که با پرواز و تمهیدات فرمی و ساختاری بخشی از تاریخ ایران را بال می زند و در این همانی با جهان نوعی تفکر جهان وطنی را نیز باز می گوید چرخه ای که این جان دارد به -چه می داند ؟در یا می رسد و...این چرخه نشانی هایی را واگویه می کند که در ارجاع و این همانی با جان و جهان مؤثر است .

  آرش گرگانی

وانویسه های مولف چه زبانی می دهد به من خواننده که ببینم اطرافی را که می بینم هرروز...این توانش بی واسطه ی زبان و کج بینی شعر در زبان مان هستی را معنی می دهد...واین متنی که روبروی من است گمانم گرچه عناصری نجدی وار را در خاطرم می انگیزد اما بیشتر از آنکه در مکالمه ی با نجدی باشد در مکالمه با جهان بیرونی غیر ادبی خود است.جهانی که از من بیرون متن می کاهد و به متن می افزاید و حضور متن را تضمین می کند.نوشتن نام خیابانها و میدانها کشف دیگر بار آنچه همه می بینند و این راندن زبانی در جهان خود سازگار با مولفه های غیر عریان متن و درموازات و سازگاری با ژرف ساخت متن ریتمی شتابان و گزیده بین دارد.سرعت ترن دارم که شتابان از هزار چم از بروکسل از خیابان هفده شهریور لندن و سوییس و هاید پارک و میدان فردوسی می گذرم.منطق روبروی من واضح است.از طرفی صعود و سقوط من از بالای ابرها تا زیر دریا حرکتی طویل تر و اکنده تر از استعاره جزء به کل نجدی را ارایه می دهد.حرکتی که نه تنها درونمایه شعر را شکل می دهد که منطق بیرونی متن هم در خدمت آنست...گمانم از نجدی فاصله ای وجود دارد که هم در درونمایه و هم در اجرا حضورش انکار ناپذیر است.دلتنگی نجدی برای لاهیجان و سفر مولف متن در این همه روی ژاهای مختلفی اتفاق می افتند.گرچه لاهیجان شدن در عطر چای احتمالا همان گریستن نجدی است در توکیو و هاید پارک به خاطر لاهیجان اما می بینم که متن صفر به جهان دیگری می رسد و این دلتنگی تنها پاره ای از آنچیزی است که شکل پیدا می کند.زبان مجازی اثر و دیدن میدان فردوسی در هایت پارک و سر خوردن تا خیس و دمای زیر صفر دریا...این ها کنار هم حضوری دیگر را برایم تداعی می کنند که فاصله ای نگفتنی با نجدی دارد.نجدی و دلتنگیهایش دلتنگی منند و این متن این صفر روایت امروزی من خواننده است.مگر آنکه دلتنگ همین لحظه ای شوم که در آنم....

آرش نصرت اللهی

با درود!
در شعرهايي كه كلمه اي مثل سرعت محور قرار مي گيرد، افتادن در دام نتيجه گرايي و يا گزاره هاي شرطي خطرناك است . پيش نهاد مي كنم از اين ديدگاه هم شعرتان را بازبيني كنيد.
در اين شعر اجراهاي خوبي هست كه كم تر به آن پرداخته مي شود. از جمله:
سرعت و چمدان روی ریل/ روی میز کنار صندلی/ جایی که صبح/ قهوه ننوشید و دسته گلی که هرگز ....
قرار گرفتن سرعت روي يك چيز به علاوه ي قرار گرفتن سرعت و چمدان روي ريل و همزمان روي ميز ، اجراي مناسبي است.

 

احسان مهدیان

سلام مهرداد عزیز

این متن چند وضعیت را با فضاها و زبان خاص خود برای خواندن ایجاد می کند که بهتراست با فرصتی بهتر بخوانم .
بیشترین ویژگی برای ایجاد فرم و اجرای موقعیتی است که گاه باعث تناقض می شود و این ویژگی خوبیست .یعنی مشخصه ای که در تحلیل ها بیش از خود آثار نمود دارد ولی در این اثر دیده می شود .

سرعت و چمدان روی ریل

روی میز کنار صندلی

جایی که صبح

قهوه ننوشید و دسته گلی که هرگز ....
...
...
...
سر می خورم تا خیس

لاهیجان می شوم در عطر چای

این دریا چه می داند

که سی یعنی چه زیر صفر .

این گزاره ها را به عنوان نمونه آوردم هم به لحاظ زیبایی و هم به لحاظ درک وضعیت هایی که بطور غیر متعارف به چیدمان رسیدند تایید همان وضعیتی است که در بالا گفتم .
برایم این دست آثار مجال تازه ایست در باز آفرینی .موفق باشید

 

 

 

 

  

 

 

|+| <-BlogAuthor-

 

باز سازی شعر  به حذف و غیاب نشانه گذار

 

بر سنگفرش حیاط

باغچه و در

خطوط عابر پياده ٫ چراغ چشمک زن

 روی چهره ی ميدان     شناسنامه ی من

بر شيشه اتوبوس      نور منتشر بر راه

ايست !

بازرسی

آنان نمی يابند

هرگز

هيچگاه

آنچه حمل ميشود    در من

                                با من.

 

 

|+| <-BlogAuthor-

ورود به صفحه  تیرداد نصری

|+| <-BlogAuthor-

 

 از روی  ودکا       سر می خورد            می افتم

یادت هست

ترس تهران شده بود؟

روی کدام صندلی نشسته ام       نمی دانم

 خنده توی ابر       گریه توی ابر           بال بزرگ و سرد توی ابر 

یک فنجان قهوه روی گردنه ها 

وقتی که ماه   سینه خیز   می گذشت    توی ابر

 

...............................................................................................................................

 

 احسان رستمی

سلام ....خوندم شعرتون رو....
احساس میکنم این فضا ها رو نباید به راحتی تعطیل کرد ....باید ادامه داد .
...........از روی ودکا باید بیشتر سر خورد ............
................................
مثلا بعد از جمله آخر .......شعر تازه تو جریان خودش میفته ..تو جریان واقعیت ..تو جریان رویا ...مثلا میشه به هزار شکل ادامه داد.......و این ترس رو تامیم داد ..........//این گوزن باید پستانهای فلزی و دود زده ی تهران رو شاخ بزنه...و خنده کنه تویه ابر ........و یا شایدم لیس بزنه (شما آقای محترمی که گوزن میگذرید ........از سفت و فلزیه پستانهای دود زده ی تهران چه میدانید................./

علی ساروی

مهرداد عزیز ! خسته نباشی ! احساسات دوست داشتنی ات قابل تقدیر ند اما شعرهایت کمی سیاسی اند . برایم شعرهایت را بفرست !... و خوشحال میشوم نظراتت را راجع به شعرهایم داشته باشم . با ارزوی دیدار !

 

مهرداد فلاح

ترس تهران شده بود...حال کردم مهرداد جان!
.......................................................
بیایید یکی از خواندیدنی ها (مثلن "دیوانگی ِ من بافته ی زنجیری") را واکاویم و به شکل یک شعر سطری و معمول باز خوانی کنیم و ببینم به کجا ها می رسیم . می خواهم در تبیین ِ چرایی ِ رسیدن به خواندیدنی ، راهی نشان تان دهم که مرا با خودش برد و از شعر سطری رایج رهایم کرد...
..
..
..
دانای جوانی نوای خوشش را سوختبار ِ آسمان ِ خواب های سوزنی که بنفش(زنی که بنفش)

 

ابوالفضل حسنی

راوی مو جود در این کار کاملن ترس خورده است اما چون پتانسیل مولف بیشتر صرف ادید و رسیدن به یک دستگاه مو جز در این کار شده است لذا فرم و تخیلی که گمان می رفت ناگهان متن را غافلگیر کند به هرز رفته است و این ترس به شکل بهنیه و القایی به سمت مخا طب حرکت نکرده و ابترو دم بریده باقی مانده است با توجه به این برداشت صورتی را به مهرداد عزیز پیشنهاد می کنم تا چه به گمان ایدو چه در نظر افتد:

روی کدام صندلی نشسته ام نمی دانم

خنده توی ابر گریه توی ابر بال بزرگ و سرد توی ابر

یک فنجان قهوه توی ابر

وقتی که ماه سینه خیز توی ابر

پستان های دود زده سفت و فلزی میدان توپخانه توی ابر

آن بالا پرنده می گذرم توی ابر

آن پایین گوزن می روید توی ابر

 حامد سرمدی

راوی ترس!!!!!!!!!!!!!!!! نه آقای حسنی ....شاعر دستگاه دو موجی نیست که به سخنان منبر آقای حسنی به عرایض رادیو جمهوری اسلامی و بی بی سی توجه
مبذول نقطه
فر م و تخیل غافلگیری متن از گمان ها ی شماست .کسی به هرز که تحت شانتاژ دیگران مدتی در شعر کاسب گری نقطه
باقی این دم بریده را از شعر ها ی آقا ی حسنی در بیاورید که یاد زنده ی نصری به خیر که آگر بود که هست و میگفت رفیق حسنی دیگر از کجای شعرم می خواهی به سرقت ببری در روز روشن.
مهرداد خان وبلاگ را به نام استاد حسنی ادیتور کرامی تبدیل بفرما.
ما را هم به نام کوچک خود آقای حسنی دعا بفرما .که به پیشنهاد دوستی که هر سه در یک شهر زندگی میکنیم ما را هم توی این ابر ببر .به محض راه اندازی کامل وبلاگم از درس های شما استفاده خواهد شد آمین.

شکوه

 
شعرتان من را یاد قسمتی از شعر خودم می اندازد ولی البته از نگاهی دیگر:

قسمتی از شعر کودکی از مسیح .

همیشه مرا در شیشه های ودکا نگاه می داری!...

فضای شعرتان کاملا قابل حس و لمس کردن است ...بعد از سالها شعر کوتاهی

دیدم که کوتاه و کامل است ...انگار توی همون گردنه ها ایستادم

به غبار سیاه

تهران نگاه می کنم و به گوزن.

شاید قبل از این که قهوه ام سرد بشود...قبل از این که کسی ببینتم ...قبل از آمدن

گوزن بروم... .

دلم برای تهران و گردنه ها تنگ شده !....

ممنون.

 

کوروش همه خانی

مهرداد بزرگوارم شاعر فروتن.تازگی ها خبرهایی به من می رسد غمگین می شوم .چه می گو یی ؟ مثل گذشته در سکوت ادامه بدهیم دور وبلاگ را قلم بکشیم .یا به آن عاشقان شعر که حق آنها را چند نفر غصب کرده اند بپیوندیم .ها .مگر شعر مسابقه ی دو یا وزنه بر دار ی ست که باید دست کسی را بالا ببرند .شعر فقط از جان ها ی عاشق بر می آید و تا کسی عاشق نباشه شعرش برای لای جرز دیوار خوبه .این شعر ها که به خورد جامعه می دن مگر چند نفر طرف دار داره ؟ این باند بازی ها چیه ! من نمی فهمم .
تو دست غم به دل شیشه گو نه ام مگذار که این حباب شکسته حکایتی دارد
توی این مدت کم با چه انسان ها ی شریفی آشنا شدم .که اهل جارو جنجال مثل خودت نیستند. وچه شاعران کم سنی اما شاعر !! و بی ادعا مثل خودت.خواهشن بیایید کمی صمیمانه به کلمه عشق بورزیم .کجا را می خواهیم فتح کنیم .برای چه شعر می گویم .برای کی شعر می شویم ! تا جان شاعر آتش نشود چگونه میتوان از حرارت اش بی نصیب نشد .این غیبت ها این حسادت ها این منم منم ها یعنی چه ؟من نمی دانم

تازگی ها وبلاگ آقای بهمن ارجمند را دیدم دست ش را می بوسم شعر حافظ موسوی را به نقد و نظر گذاشته نه شعر خودشو !! ما همه از یک خانواده یم .از جنس کلمه .این بحث ها چه مشگلی را از دوش هم وطنان بر می دارد..شعر آگر درونت را به آتش نکشیده باشد چطور می تواند در دیگری تاثیر بگذارد.به جان کلمه همین امروز در 4 دقیقه شعر ی نوشتم که بعضی می پسندند شاید .مگر کاری دارد این شعر ها .مگر ما اهل مطرح کردن خودما نیم اگر اینطور بود خوب گفته ها ی استاد بی بدیلم زنده یاد بیژن نجدی را مکتوب می کردم که همیشه می گفت 2 نفر در شمال ایران شاعرند تیرداد نصری که یک قشون را همیشه راهنما بود و مهرداد عارفانی.و با شما 4 نفر دیگه اضافه شده اند که در اولین فرصت برای یک مصاحبه اعلام می کنم. .14 سال پیش حضرت شاملو شعری به حقیر تقدیم کرده خجالتی می کشم چاپ اش کنم .39 نقد کتبی روی کار هام شده تا حالا نتوانستم سایتم را با این استادان بزرگ !!!بزرگ نمایی کنم

مرغ دل تو اگر عاشق این آتش است جز سخن عاشقی نکته ی دیگر مپرس
کمی دوستان انصاف داشته باشند .ما آمده ایم و بوده ایم اگر چه نوشته بودم سراغ مرا از سکوت بگیرید .حالا که سراغم را گرفته اید این غیبت ها و پشت سر حرف زدن ها چیست ؟بیایم صمیمانه دست در دست هم بدهیم .اول بحران دوستی را درست کنیم و بعد بحران شعر را.عجب !! ما را به کجا دارند می کشند .فکر کردم غربت را بی خیال شوم بروم ایران که می روم آنجا باند بازی نیست آنجا مهر ورزی بر سر شعره .باور میکنی یا نه ! زخمی از من به حرفم آورد .با پوزش

و اما در مورد شعرت .اشکال شما این است که همیشه اهمیت به چاپ کتابی نداده ای .مثل بعضی از شاعران .و این جای تاسف ندارد چرا که در شعر امروز ایران پیشرو هستی و کتمان نمی توان کرد.
این شعر جدید شما ! حاکی از زبانی مقتدر و فرمی زیبا در محتوایی که بارها می شود در آن غور کرد.شاعری که می خواهد با مردم و برای آنها و در میان آنها باشد .اما مبارزه ی انسانی اش او را از وطن به ناچار باید دور کند که سر گذشت دیگر یاران اش نصیب اش نشود .آن روزی که هیچ کس از یاد نمی برد که تهران ترس شده بود . و شاعر به نظرم از فضای هواپیما حرف می زند که همه چیز به رنگ ابر در آمده حتا اشگ اش و دوری از عزیزانش.اصلن شاعر نمی داند سر گذشت اش به کجا ختم می شود. خنده و اشگ بال هواپیما را توی ابر می برد و اندوهی که تمام بدنم را لرزاند وقتی که ماه آرام می خزد در ابرها و شاعر وطن اش را که عاشق آن بود به اجبار ترک می کند.. آفر ین به روح بزرگ ات . با تو می مانم .با شعر و کلمه

 

|+| <-BlogAuthor-

 

 

بن سواق آقای ابر

که از لندن هن هن کنان می آیی

و باسن بر بناهای شهرمی مالی

رودر روی خیابان لئون تئودور:

شیطان بازار      پلاس کاردینال      راسته ی ماهی فروشان

پلیس شب ستارگانی مشکوک بر شانه دارد

پیاده رو جنگلی سنگی

صدای پرنده از دهان شکارچی می آید

امی همسایه کیجای بیا بشیم خانه 

شهسواره قدم بزی بیا بشیم خانه  

  


 

 

 ابوالفضل حسنی : 

کار گرم و سر شاری است این متن  (مهرداد عارفانی بالاخره کار خودش را کرد).......
ما اینجا با راوی دو وطنی طرفیم، که با در هم شدگی صورتهای بروکسلی و ایرانی - شمالی یا بهتر بگویم ایرانی - شهسواری القا می شود و سرانجام با برایندی بومی - گیلکی به اتمام می رسد پایان بندی کاملن زیر پوستی و زیرکانه است چرا که نه دیگر بروکسلی است نه شهسواری ، این خانه کاملن نا خوداگاهیست سرشتی و غریزیست ، در نا خودگاه قومی - جمعی راوی جای دارد نه شهسواریست که ستارگان مشکوک دارد نه بروکسلی که جنگلی سنگی، خودِ خودش است : فقط خانه است، خانه دارد!   

حامد رحمتی :

استفاده از لهجه ی محلی بسیار مبارک است اما نمی توانم این تمهیدات ریز و درشت را با یکدیگر انطباق دهم به اقتضای همین مسئله نشانه ها در روند شعر به کدهایی تبدیل شده اند که مولف را در اجرای شعر دچار بحران کرده است.    

مینو نصرت :

همیشه اینجور است ، اینجایم و وقتی در پیاده روهایش راه می روم سمت چپم گندم زار ان کودکی ام یال به دستان باد سپرده اند و سمت راستم ردیف درختان نارنج و اکالیپتوس و طعم تازه شالیزاران ...این حادثه ی توام با نوستالژی ، همیشه و هم شانه با من و ما راه می رود و بوی راسته ی ماهی فروشان و زخم دهان ماهی آزاد و لبخند صیاد و هیاهوی از خاطر نرفتنی کوچه های بی خیالی و اشتیاق مثل داغ عمیقی خورده بر پیشانی و هر کجا که برویم ، رهایمان نمی کند ...حالا در این شعر مهرداد رگ و ریشه ی خودش را می تاباند و از میان ویترین ها و خیابانهائی که هیچ به موطن نخستین نمی ماند خود را می کشد و یقینا شاخ و برگی خواهد داد و میوه هائی که نخستین طعم شیرینشان پر پر پرتقال ها و تلخ نارنج و عود سوخته ی در شکاف سپید برنجزاران شهسوار است و مزه ی بن سواق در بلژیک ...

نسرین مکارمی :

همیشه بهترین ها در معرض تند ترین انتقاد ها هستند شاید خاصیت دنیا این است که هر چه بیشتر میکوبدت تا بیشتر ورز بیایی ...نان خوشمزه تری میشوی...
شعر در نگاه اول موجز و گیرا بود .علت؟ نا خود اگاه یادم می افتد به شعر معروف شهیار قنبری که پر از کلمات دلنشین فرانسوی است همین طوری به خودی خود گوش را مینوازد
قیاس مع الفارغ است ولی نکته مورد بحث این جاست استفاده از گوش نوازی یا خوش چرخش بودن عبارات وام گرفته از زبانی بیگانه (در دهان من مخاطب نوعی)  برای تزیین نوشته.این یک کلک قدیمی نیست؟ ولی در عوض پایان بندی در زبان گیلکی بی اندازاه به جا و مثل چای تازه دم دلچسب مینماید. باز برمی گردم به جمله ی بالا اصلا همه ی آن تاکید ها برای جا افتادن این دو جمله ی اخری نبود؟اگر هم کلک بود خوب گرفت و انداختمان به چاه.افتادیم همان جایی که شاعر میخواست.

از خواندن نوشته های زیبایتان بی نصیب نگذارید
 

مهدی حسین زاده :

سلام مهرداد جان

دلم برای خودت و شعرهایت تنگ شده بود

بروکسل کار صمیمی و قابل حس از آن نوع که همذات پنداری خواننده را بر می انگیزاند است جایی که راوی تنها با ابر از تنهاییش می گوید و بس:

بن سواق آقای ابر/که از لندن هن هن کنان می آیی

اما ابر هم همان ابر ی که شاید زمانی می توانست با او درد دل کند نیست
زمانی دورتر که شکل رویاهایش بود حالا بی تفاوت می گذرد و (باسن بر
بناهای شهر می مالد) شهری که قرار بود مامنی باشد و سر پناهی سردو سنگی است و شب مانند ستاره های ترسناک بردوش پلیس وحشت را حمل می کند در خود
تا عطر پرندگان مهاجر در دهان شکارچیان ....... از یک شکارچی به شکارچی دیگر
عطر مرگ بگیرد ....ترانه ایی که کوچه پسکوچه های وطن را فریاد می زند با دردی که در سینه دارد:

امی همسایه کیجای بیا بشیم خانه

شهسواره قدم بزی بیا بشیم خانه

.......و شهسوار نام قدیمی تو و رفیقان پرکشیده در مه صبحگاهی لندن .....

 

فرهاد :

سلام
چیدن نماهای اینچنینی در کنار هم که از دیدگاه جغرافیایی کاملاَ دور هستند به خودی خود فضایی تازه و قابی نو را رودرروی مخاطب می گشاید که متن را از تک بعدی به کلی نجات می دهد و این کار را دائماَ در حال انقباض و انبساط به مخاطب نشان می دهد و در انتها پرت شدن از یک زیان به لهجه ای خاص کار را جذابتر کرده است

 

 

|+| <-BlogAuthor-

 

دوستان آینده را نمی شنوند

بر این باورند

که شیرین و ترش باید زیست

 

یک گاری شکسته و چراغ زنبوری

ترک می کنند میدانچه جمعه را

 

یک دیس گلدار و چندین زیر دستی

سال تحویل می شود و

چاقویی آینده را پوست می کند

 

|+| <-BlogAuthor-

 
 
برای دریافت فایل صوتی شعر سارایوو اینجا کلیک کنید

بر پله های هواپیما نبودی

سراپایت اّمّا بوسه بود 

من

در ترس قدم می زدم بر آسمان تهران

و آفتاب بر فرودگاه و شیشه ها

 گاهی بود     گاهی نبود

آنجا کسانی شبیه تو گذشتند 

که تو نبودی

آسمان تهران دور می شود

با نئون ها و دودها و خانه های درهمش

سپیدی ابرها چهل درجه زیر صفر

حالا کسی شبیه تو در ابرها قدم می زند

می خواهم بپرم بیرون

درآغوشش بگیرم

ابرها در هم می شوند و

شبیه تو گاهی هست   گاهی نیست

در هم می شوند و باز گشوده می شوند

دستانم را روی لب ها گرفته ام که تو را ببوسم

سرخی آفتاب بر استانبول

اکتبر را جای تقویم من نشانده است

ساعت ها به هم می ریزند

زبان ها به هم می ریزند

لباس ها به هم می ریزند

موهای طلایی

اندام های برهنه

توریست ها

چمدان های تو را در خیال جابجا می کنم

 

|+| <-BlogAuthor-

 

 
برای دریافت فایل صوتی شعر آپارتمان اینجا کلیک کنید

بدون پله آسانسور قد کشيده است

برف ميبارد

برف

بر کتاب های من

      اخبار تلويزيون

      بر سيگار و بر روزنامه

از ايران که آمدم مسجدی از ترانه را رقصيدم

در  شهری که برف است و کوچه ای نه

برف است و خيابانی نه

عا بری نميگذرد..و مدرسه ها تعطيل است

برهنه قدم ميزنم

برهنه همچون کعبه

پيش از آن که خدايان بر او نازل شوند

برهنه همچون تيرهای برق

بر خيال و پنجره می نويسم:

                                 آفتاب

خزر را توی ليوان آب و

                    کندوان را روی تا قچه گذاشتم

تهران را تا کردم

با پنجره هايش که روشن بود

و ترا فيک پيپش را دود ميکرد

بدون پله ٫آسانسور ٫قد کشيده است

با طناب به آسمان بسته شده

مرتب کج وراست می شود

نمی توانی ليوانی آب را روی ميز بگذاری

يا فنجانی چای را را حت بنو شی

زير زمين

سمساری خا طره هاست

تهران

خاک خورده٫کهنه٫دست می سايد و لب می گزد

جواديه روی پل قدم می زند

اوين

با شهيدانش کنار جاده ايستاده  است

در سپيده ای که جرقه ها به دندانش گرفته اند

اتو بوسها سوارش نمی کنند

آزادی يک نفر!

اوين  به اطراف می نگرد

با نيشخند پنجره هايش

هم چون فا حشه٫فراری در اطراف شهر

اها نت شده

آزادی يک نفر!

خزر ليوان آب را با ماهيانش به بازی نمی گيرد

چراغ بندر هايش در زير زمين

پر مخاطره به پله های خنده می نگرد

تاريک

تاريک وژرف  هم چون اعماق

بدون پله٫ آسانسور

تا آسمان قد کشيده است

و در ادامه خود

خدا را به بازی می گيرد


ادامه مطلب

|+| <-BlogAuthor-

Mehrdad Arefani