|
بر پله های هواپیما نبودی سراپایت اّمّا بوسه بود من در ترس قدم می زدم بر آسمان تهران و آفتاب بر فرودگاه و شیشه ها گاهی بود گاهی نبود آنجا کسانی شبیه تو گذشتند که تو نبودی آسمان تهران دور می شود با نئون ها و دودها و خانه های درهمش سپیدی ابرها چهل درجه زیر صفر حالا کسی شبیه تو در ابرها قدم می زند می خواهم بپرم بیرون درآغوشش بگیرم ابرها در هم می شوند و شبیه تو گاهی هست گاهی نیست در هم می شوند و باز گشوده می شوند دستانم را روی لب ها گرفته ام که تو را ببوسم سرخی آفتاب بر استانبول اکتبر را جای تقویم من نشانده است ساعت ها به هم می ریزند زبان ها به هم می ریزند لباس ها به هم می ریزند موهای طلایی اندام های برهنه توریست ها چمدان های تو را در خیال جابجا می کنم
|+| <-BlogAuthor- |
|











